تبليغاتX
تبليغات X
شبهای بهار X
شبهای بهار X
شبهای بی بهارخزان است


+ نوشته شده توسط بهار در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:48 |
باران بهاری

مي دانم توپاياني براي بهار من.....

اي تو خزان تازگي ها!!!...

باران كه بند آيد...

فردا دوباره به ديدارت خواهم آمد..

و حقيقتي كوچك را برايت به ارمغان خواهم آورد..

حقيقتي كوچك !!!...همان سلام بي جواب هميشه ..

و دستهاي خالي من ..

كه تا دقايقي ديگر ..زير همين باران مي شويمشان ..

و دستمال كوچكي كه نام تو را بر آن نوشته را..

به گيسوان باد مي آويزم ....

روزگار عجيبي ست نازنين ...

دلم برايت تنگ مي شود....

 


+ نوشته شده توسط بهار در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:17 |
دنیای خاکستری
تقدیم به کسی که این وبلاگو برام ساخت ..خیلی دوستش داشتم ...برای خداحافظی با اون ...و شما دوستان عزیزی که لطف کردید و در مورد نوشته هام نظر دادید....

حال كه پشت سطرهاي خاكستري جمله هاي كوتاه ..

گاهي ساده تمام مي شود ..

و اين ستونهاي خاموش را هرگز كسي دوباره نمي نويسد !..

چه فايده كه به ياد آورم ...اهل كجاي جهانم ؟..

كه بگويم تو را در كوچه هاي كدام شهر گم كرده ام !

از آب كدام رود نوشيده ام ! ..

در سايه كدام ابر خوابيده ام !.

چه فايده ؟.....

بر ميگردم و رو به سوي روزني از روياهاي تو..

كه روزهاي پاييز را بر من تمام ميكند.

باز ميگويي صبور باش ! ...

ميگويم : ميخواهم به بوي درختان ناشناس عادت كنم .

شايد كه پايان دنيا همين جا باشد...

درست ميان اظطرابي كه دنيا را دو نيم ميكند..

 

 

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده توسط بهار در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:37 |
کارت تبريک

کارت تبريک

پيدا کردن کارت تبریک مناسب برای سال نو یکی از کارهای خیلی سخت است.توی سایتهای مختلف سر زدم ولی یه کارت مناسب که بزارم توی وبلاگ پیدا نکردم . در یک فروشگاه از 1000 تا کارت تبریک ممکنه فقط 3 تا 4 تا کارت تبریک ساده که داخلش چیزی نباشه پیدا کرد که اکثراً آنها هم بیخود و زشت هستند. این هم بخاطر تنبلی و بیش از حد ماشینی بودن زندگی در این دیار است که ملت دیگر زورشون می آید دو تا جمله را هم خودشان بنویسند. ولی با این حال یه کارت تبریک پیدا کردم اگه زیاد قشنگ نیست به خوبی خودتون ببخشید و یادتون باشه که هدف تبریک سال نو به شما عزیزان و دوست عزیزمه سال نو مبارک البته چند روزی مونده

www.setayeshnet.blogfa.com


+ نوشته شده توسط بهار در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 21:8 |
تنهایی ....
www.shabhaybahar.blogfa.com
+ نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 و ساعت 17:36 |
خاطره

او را از برگ برگ تمامی یاسهای عالم گدایی کردم..

 

 اما فقط عطر روح نواز خاطراتش در مشام جانم...

 

.توان بی او زیستن را به من داد..

 

دشوار است باور سفرش ...باور دیگر نبودنش ...

 

اما بار خدایا! در تنهاترین تنهایی اش او را تنها مگذار...


+ نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 16:30 |
غمگین تر از همیشه

در زمانی که وفا  قصه برف به تابستان است...

 

      و صداقت گل نایابی ...

 

و در چشمان پاک شقایقها عابر بی عاطفه غم

 

جاریست ...

 

به چه کس باید گفت :...

 

                                   "با تو انسانم و خوشبخت ترین"


+ نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 16:5 |
لحظه

به سراغ من اگر مي آييد...

پشت هيچستانم ..

جايي كه رگهاي هوا پر از قاصدكهايي ست..

كه خبر مي آورند از گل وا شده دورترين بوته خاك...

پشت هيچستان ..

چتر خواهش باز است ...

آدم اينجا تنهاست..

و در اين تنهايي ..سايه ناروني تا ابديت جاريست

.آري!به سراغ من اگر مي آييد...

نرم و آهسته بياييد...

مبادا كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من !!!!


+ نوشته شده توسط بهار در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 23:7 |

...خداي من!
خواندمت، پاسخم گفتي؛
از تو خواستم، عطايم کردي؛
به سوي تو آمدم، آغوش رحمت گشودي؛
به تو تکيه کردم، نجاتم دادي؛
به تو پناه آوردم، کفايتم کردي؛
خدايا!
از خيمه‌گاه رحمتت بيرونمان نکن.
از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خويشت ما را مران.
...اي خداي مهربان!
بر من روزي حلالت را وسعت ببخش
و جسم و دينم را سلامت بدار
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنيت مبدل کن
و از آتش جهنم رهايم ساز.
...خداي من!

اگر آنچه از تو خواسته‌ام، عنايت فرمايي، محروميت از غير از آن، زيان ندارد
و اگر عطا نکني هرچه عطا جز آن منفعت ندارد.
يا رب! يا رب! يا رب!
...خداي من!

اين منم و پستي و فرومايگي‌ام
و اين تويي با بزرگي و کرامتت
از من اين مي‌سزد و از تو آن ...
...چگونه ممکن است به ورطه نوميدي بيفتم در حالي که تو مهربان و صميمي جوياي حال مني.
...خداي من!

تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي که من بدان مبتلايم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده‌اي با اين همه کار بد که من مي‌کنم و اين همه زشتي کردار که من دارم.
...خداي من!
تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصله‌اي که من از تو گرفته‌ام.
...تو که اين قدر دلسوز مني! ...
...خدايا تو کي نبودي که بودنت دليل بخواهد؟
تو کي غايب بوده‌اي که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کي پنهان بوده‌اي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
...کور باد چشمي که تو را ناظر خويش نبيند.
کور باد نگاهي که ديده‌باني نگاه تو را درنيابد.
بسته باد پنجره‌اي که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانکار باد سوداي بنده‌اي که از عشق تو نصيب ندارد.
...خداي من!
مرا از سيطره ذلتبار نفس نجات ده و پيش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشيند از شک و شرک، رهايي‌ام بخش.
...خداي من!
چگونه نااميد باشم، در حالي که تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم، چگونه خواري پذيرم که تو تکيه‌گاه مني!
اي آنکه با کمال زيبايي و نورانيت خويش، آنچنان تجلي کرده‌اي که عظمتت بر تمامي ما سايه افکنده....

 

يا رب! يا رب! يا رب!».

 


+ نوشته شده توسط سوشیانس در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 16:56 |


+ نوشته شده توسط بهار در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 22:51 |